عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
299
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
داستان بزرجمهر بن بختكان چنان كه ايرانيان گفتهاند شبى نوشيروان در خواب ديد كه از جام طلائى شراب مينوشد و خوكى پوزهء خود را در همان جام نهاده با او شركت مىكند « 1 » بامدادان ملك تعبير خواب خود را از مؤبدان سئوال كرد همه در جواب معطّل ماندند شاه محارم خود را امر داد در طلب كسى برآيند كه بتواند در اين خصوص توضيحى دهد . اتّفاقا يكى از آنان « 2 » در مدرس يك از معلّمين سابق خود رفته نظر او را در مورد اين خواب سئوال كرد ولى او هم بيش از ديگران نتوانست چيزى بگويد تا اينكه يك از شاگردان كه جوانى بود بزرجمهر نام برخاسته گفت : استاد : من تعبير آن را ميدانم ! معلّم بتندى كلامش را بريده تنبيهش كرد و گفت : تو قوره ميخواهى مويز شوى ؟ كسى كه تعبير را سئوال كرده بود بمعلّم گفت : نميتوان منكر شد كه خداوند قادر نباشد به مثل او طفلى قدرت فهم دهد . معلّم پسر را گفت : بگو بدانم چه فهميدى ! بزرجمهر گفت : من جز در مقابل پادشاه تعبير آن را نخواهم گفت ! واسطه او را بدربار پادشاه برده آنچه گذشته بود بعرض رسانيد انوشيروان او را طلب كرده ديد پسرى است كه آثار كياست و فطانت از ناصيهاش هويدا است پس او را گفت : تو ميخواهى تعبير خواب مرا بگوئى ؟ بزرجمهر گفت : بلى شاهنشاها . نوشيروان گفت : تعبير كن بهبينم . جوان گفت : تعبير را جز به تو به ديگرى نتوانم گفت . همين كه شاه حضّار را امر بخروج داد بزرجمهر گفت : در ميان زنان و كنيزكان ملك مردى
--> ( 1 ) از شاهنامه : شبى خفته بد شاه نوشين روان * خرد پير و بيدار و دولت جوان چنان ديد در خواب كز پيش تخت * برستى يكى خسروانى درخت شهنشاه را دل بياراستى * مى و رود و رامشگران خواستى برآمد بر آنگاه آرام و ناز * نشستى يكى تيز دندان گراز چو بنشست مى خوردن آراستى * مى از جام نوشين روان خواستى * * * ( 2 ) از شاهنامه : يكى از ردان نامش آزاد سرو * ز درگاه خسرو بيامد بمرو بيامد همى گرد مرو او بجست * يكى مؤبدى ديد بازند و است همى كودكان را بياموخت زند * بتندى و خشم و ببانگ بلند